خان یازدهم، کنسرتهای موسیقی
شانزدهم تیرماه، در برخی از رسانههای داخل و خارج خبری منتشر شد بدین مضمون که آیتالله علم الهدی برگزاری کنسرت در مشهد را حرام اعلام نمودهاند. ازآنجاکه معتقدم در عصری زندگی میکنیم که دیگر نمیشود به همین سادگی به رسانهها اعتماد کرد؛ سری به سایت ایشان زدم تا پس از مطالعه کل سخنان ایشان و به همین بهانه چند سطر در باب وضعیت موسیقی حال حاضر کشور بنویسم.
آنچه در سایت رسمی ایشان آمده را جهت نقل بهعین میگذارم تا همین امر فتح بابی بر این نوشتار باشد:
سازمانهای مردمنهاد
چندی پیش در یکی از کارگاههای توانمند سازی دبیران سازمانهای مردمنهاد کشور بهعنوان میهمان حضور داشتم. پس از مدتها در برنامهای میهمان بودم و میتوانستم از مزایای آن که مهمترینشان گپوگفت با دیگر میهمانان است، بهرهمند شوم.
به استثناء چند دبیر، سایر دبیران از سمنهای نوپایی آمده بودند و میانگین سابقهی کار تشکیلاتیشان به چهارسال نمیرسید. همه در پی کسب بودجه برای اجرای طرحها، ایدهها و برنامههایشان بودند. حاصل این نشستها، منجر به تهیه گزارشی از آسیبهای موجود در سازمانهای مردمنهاد گردید که درحال حاضر، مشغول نتیجهگیری و پایانبندیاش هستم.
این روزها
سلام. میدانم مدتی نبودهام و این چیز عجیبی نیست. اتفاقن مواقعی که هستم برای خودم عجیب شده. خبر تازهای نیست. همان تکرار کارهای همیشگی است. نشر و هفتسنگ بازیهای مربوط به آن. نمیخواهم چس ناله کنم و از بینظمیها بگویم؛ گفتن این حرفهای تکراری، دردی را دوا نمیکند. اینکه دوستان ارشاد چند عنوان کتاب ما را گمکردهاند و کسی پاسخگو نیست. اینکه کارمندی که حقوق میگیرد تا سرِ کارش باشد، معمولن نیست؛ اینکه ...
در امتداد حماقتهای سرمایهداری
چندی پیش، پستی داشتم در ارتباط با اسرافهای تازه به دوران رسیدهها. مزید شگفتی است اگر عرض کنم پس از دستمال توالت طلا و لاک ناخن طلا، این بار، پیشرفت شگرفی در حماقتهایی ازایندست را شاهدیم با بستنی با روکش طلا!
اخیراً کافهای در دبی شروع به کار کرده است که گرانترین بستنی امارات را در منوی خود قرار داده است. گرانترین بستنی امارات که شبیه الماس کدر است از بستنی حاوی دانه وانیل ماداگاسکار، زعفران ایران و قارچ سیاه ایتالیا تشکیلشده است؛ اما مهمترین ماده افزودهشده به این بستنی طلاست که البته قابلخوردن است. هر کاسه بستنی 23 قیراط برابر با 4.6 گرم طلا همراه خود دارد. بستنی طلا در کاسه ساخت شرکت ورساچه ایتالیا به همراه قاشق ساخت این شرکت سرو میشود. قیمت یک کاسه این بستنی 2999 درهم امارات تعیین شده است که به ریال امروز ایران حدوداً 2.7 میلیون تومان میشود.
یازدهم دیماه
روزهای تقویم، یکی پس از دیگری، میآیند. مناسبتها، میان تقویم شبیه ترکشهای یک بمب خوشهای پخششدهاند. مناسبتهای خوب، مناسبتهای خوبتر، مناسبتهایی که فکر میکنیم بد هستند ...
از تمام این روزها و شبها که بگذریم، در جغرافیای کشوری که تو، برای حفظ حریمش به سرفه افتادی، مردمانی هستند که لااقل تو دوستشان داشتی. دیگران را کاری ندارم، این دوستان مناسبتهای مختلفی را به من تبریک میگویند. مثل نوروز، مثل روز تولدم، سالروز ازدواجم یا ... انکار نمیکنم دوستانی دارم که حتی شب یلدا را تبریک میگویند یا چهارشنبهسوری را.
دعوتنامه رسمی به اندیشیدن
بعضی از اوقات مثل همین حالا، احساس میکنم انگشتی برای به دهان گرفتن، برایم نمانده است. گور بابای سیاست و هرچه سیاسیکاری است، صداقت را عشق است که عجالتن چند وقتی است رفته است دیدوبازدید اقوامش و هنوز برنگشته است و بهراستیکه چقدر جای ایشان و قوموخویش گرامیشان خالی است. بخصوص عالیجناب فتوت و سرکار خانم وفا. در همین مقام شایسته است یادی شود از مرحوم مغفور، جنتمکان، خلدآشیان، جناب آقای مهندس انسانیت و همسر محترمشان سرکار علیه، نوعدوستی! چه شرافتی با ایشان بود؛ یاد و نامشان به پهنهی آسمان بلند باد.
و اما بعد...
چالش ِ چالش کتاب!
خب انگار شکر خدا تب چالش کتاب، فروکش نمود و حالا میتوان دربارهاش حرف زد چراکه اگر همان زمان حرفی به میان میآمد، ممکن بود عدهای گمان آن برند که نگارندهی این سطور را با معرفی کتاب، دشمنی است و از سویی بهشخصه دوست داشتم تا کتب موردعلاقهی دوستانم را بشناسم. باری بهر جهت.
نخست عارض بشوم با هر طرحی که مربوط به معرفی کتاب باشد، سخت موافقم اما همیشه در گزینش کلمات وسواس داشتهام. وقتی میگوییم چالش فضایی رقابتی در ذهن نقش میبندد که لااقل دو سو دارد. چالشهای پیشین همچنین بوده. یا این کار را انجام میدهی یا فلان جریمه را میپردازی، فلان کمک نوعدوستانه را انجام میدهی و ... که این برنامهی معرفی کتاب که با عنوان «چالش ده کتاب تأثیرگذار» ....
جایگاه «نه» در زندگی امروز
... آغاز دینداری، با نفی آغاز میشود. لاالهالاالله! این روزها، توانایی «نه» گفتن، یک ضرورت و نیاز در همهی سطوح زندگی فردی و اجتماعی است. یک فرد باید بتواند به چیزهای بسیاری «نه» بگوید تا روی یک نکته متمرکز شود. بهعنوانمثال شما برای وفادار بودن به همسرتان باید به دیگران بگویید «نه». یا به بسیاری از تفریحات باید بگویید «نه» تا دردسر از شما دور بمانید. مواد مخدر، روانگردانها، مشروبات الکلی و ... تا اینها را آدمی با یک «نه» از خودش دور نکرده باشد، زیاد سراغ ورزش و تفریحات سالم نمیرود! این یک حکم عمومی نیست بلکه کلی است. چراکه هستند ورزشکارانی که به علت سوءمصرف مواد یا الکل، دیگر نیستند!
یکصدهزار به شمارش جدید
از سال 80 نشان تارنگارم را به این که پیش رویتان است تغییر دادم. پیش از آن در میهن بلاگ با نشان anaram مینوشتم. کمی قبلتر، با انارام در بلاگ اسپات بودم و قبلتر از این نشان به آن نشان. روی این سرور، یکبار کل اطلاعات نابود شد و همهچیز صفر گردید. منجمله آمار بازدید. آنقدر دلسرد شدم که مدتی وبنویسی را ترک کردم. این روزها بهصورت میانگین، ماهانه ده هزار بازدید دارم این ماه به حتم مرز 100 هزار را پشت سر خواهیم گذراند. بااینکه تعداد مخاطبین آخرین موضوعی است که به آن میاندیشم ولی اعداد رند را دوست دارم. اگر قسمت دوستی شد که این عدد یکصدهزارم بود، لطف کند و یک پرینت اسکرین برایم از صفحه بگیرد ممنون میشود. بههرحال بعضی وقتها لوسبازی و آرشیو بازی خالی از لطف نیست.

گفتوگوی این کمین درباره باشگاه کتابخوانی بافر
باشگاه کتابخوانی بافر، در 25 اسفندماه 1391، مطابق با سالروز پایان سرایش شاهنامه، آغاز به فعالیت نمود. به مناسبت نخستین سالروز تأسیس باشگاه، مصاحبهای با این کمین توسط دوستان جان انجام گرفت. هماینک متن این گفتوشنود، در مجله ادبی پیادهرو، در دسترس هست. با تشکر از پیادهرو
مصاحبه با وحید پیام نور مسئول باشگاه کتابخوانی بافر
نویسنده: پیادهرو
تاریخ ارسال: سوم خردادماه ١٣٩٣
رنجنامهای به بهانهی رنجی که رفتن یک کوه رنج دارم
فردا پیکر محمدرضا لطفی، در زادگاهش گرگان، به خاک سپرده خواهد شد. این خصلتِ مردهپرستی که یکی از ژنهای برجستهی نژاد پاک و برتر ایرانی است! فردا در گرگان متبلور خواهد گشت. به حتم جماعت بسیاری از اقصی نقاط کشور، به سبب ارادت یا بیش فعالی ژن فوقالذکر، یا کنجکاوی، یه طمع عکس انداختن با بزرگان موسیقی کشور، یا تهیه شاهکارهای بلوتوثی و ... در این شهر جمع خواهند شد تا پیکری را به دوش کشند، یا دوشی را در آغوش، یا آغوشی را در کادر، یا ... بهر سبب که اینها حواشیاند و اصل مطلب در ادامه:
دهم اردیبهشت، روز ملی خلیجفارس
امروز، دهم اردیبهشت، روز ملی خلیجفارس است. شاید بارها و بارها این حرفها را زده باشم؛ اما به بهانهی این روز و به دلیل سکوت بینهایت عجیب کمپینهای روشنفکری و ملیگرایانه و غرور آریایی و خون پاک اهورایی و این حرفها، پس به اشتراک بگذار، گفتم این حرفها را دوباره بزنم که لال از دنیا نرفته باشم.
یکچند موجود دوپا که تا سی سال پیش، بادیهنشین بودند، به برکت حلقهی بندگی که در گوش میکنند و از آن فزونتر، بیرگوریشگی هموطنان ایرانی که سرمایههایشان را بهعوض هزینه در امر تولید، سرریز بیابانهای آنان کردهاند، حالا دچار جو گرفتگی شدهاند و از یاد بردهاند، تاریخ داشتهی ما و نداشتهی خودشان را.
نظامیگری را در جهان متوقف کنید!
یک تیتر تلخ:
۱۷۵۰ میلیارد دلار؛ هزینههای نظامی جهان در سال ۲۰۱۳
...
بیا به حال انسانیت، دق کنیم! — feeling sick in Gorgan.
گرگاننامه
مگن گرگان همین یه شهره و دگه غیر این شهر نداریم. خب لابد راس مگن دگه! نمدانم چره این بِچههای شهر فکر مکُنن که فقط همی شهر میان آبادیای جهان او داره و دار و درخ. حالا بمانه واسه بعد این حرفا بارا فاطی تمبان نمشه. بااینکه به کسیَم ربط نرره اما مِخوام بگم که چره این سرفصل ر باز کردم. این سرفصل واسه گیردادن پیش آنداخم که هوی جوری هر وخ دگه حرفی نبود بزنم، به هرکی در حق شهر کوتاهی کرد گیر سه پیچش بدم. همین. بچهها شهرداری اینا حساب کار دسشان باشه از فردا آمِدم زِدم آشغالا ما ر چره جم نکردین، یا فلان بهمان، نگن اییی سکلت بازی چره درآوردی؟! بچهای باغ پلنگ دگه چره فرک بچه ها شهر رِ خراب کردی؟
در ضمن از این لهجه اصلن خوشم نمی آید؛ اما اگر لازم بشود، هر ازگاهی شاید چیزی نوشتم. بهر حال مطالب با سرفصل گرگان نامه، مختص همشهریان عزیز گرگانی نوشته میشود.
گرامی باد سالروز پایان یافتن نگارش شاهنامه
اصولن بد ملتی است ملت ایران و صد البته انتظاری هم از ایشان نیست. ما هرجا که باشیم را ویرانه میکنیم. گویی هیچ بویی از فرهنگ نبردهایم. انگار در ما خصایص نیکوی بشری خشکیده. انگار این بخشی از فرهنگ ایرانی است که هر چیز را به ابتذال بکشاند. افراطوتفریط را عشق است در این مملکت. عدهای برای وطن گریبان چاک میکنند، یکطور، عدهای دیگر گریبان چاک میکنند، طور دیگر و هردو یکدیگر را به خیانت، جنایت و فاشیسم متهم میکنند.
شبکه اجتماعی همبوک
پیشنهاد میشود نام فیسبوک در مجامع داخلی (و بعد بینالمللی) به شبکهی اجتماعی «هم» تغییر پیدا کند. یا فیسبوک، دامنهی جدیدی خریداری کند (HmBook) ترجیحن (.IR) و اعضاء ایرانی را بهصورت مشخص به این سرور منتقل نماید. چراکه در این جامعه، همه یا «هـ» هنرمند) هستند و یا «ـم»: (از قبیل و نه محدود به: مرتب و قشنگ، مخالف نظام، متفاوت، مهندس و دکتر و ...، میلیاردر (میلیونری که دیگه عین فقر ِ)، محصلین تحصیلات عالیه (حداقل دانشجوی فوقلیسانس)، مشاور (روانشناسی و مشتقات، هنری و ...)، معصوم و پاک (!)، موزیسین، ماله کشان (بر دو قسم ماله کشان نسوان و ماله کشان ادبی. البته موارد خبره که در دو حوزه فعال باشند نیز گزارش شده)، مدافعین حقوق بشر، محافظین طببعت، محیطبانان افتخاری، مرد میدانهای سیاست و دیانت، ...
در حکایت طلبی که از زنجانی داریم ...
ازآنجاکه بعد از محاسبات دقیق بهعملآمده، کاشف گردیده آقای زنجانی (آقای ز سابق، جوان 25 هزارمیلیاردی)، آنقدر که برده و خوردهاند، ندارند (تازه اینهمه داره به گفتهی خودش در ویکیپدیا)، یک آقایی محاسبه کرده و به یک آقای دیگر گفته و آن آقا رسانهای فرمودهاند که بابک زنجانی، به هر ایرانی، 180 هزار تومان بدهکار است!
اندر احوالات پلاستیک خانوار و ...
میخواستم متن بلند بالایی بنویسم، به علت محدودیت وقتیکه دارم، اصل ماجرا را سریع و صریح میگویم. بنده به روحانی رأی دادم به نیابت از وحیده که علاقهمند بود رای بدهد ولی شناسنامهاش را همراه نداشت. بعد از سالها عدم شرکت در انتخابات. اقدامات این دولت را به عقل و خرد نزدیکتر میبینم تا بعضن آقایان را. بهرجهت بود بود تا رسیدیم به این سبد که بهتر بود عنوان پلاستیک دسته دار برایش مشخص میکردند.
مسئله این است که این برنامه، بنده را بهشخصه مشمئز نمود. نمیدانم دولت روی کدام منطق و اساس، چنین موج نارضایتیای را ایجاد میکند؟ در کشوری که مردم به هم روا ندارند و حتی در پرداختهای کمونیسمی دولت قبل هم عدهای میگفتند چرا باید مساوی یارانه بدهند و کسی نمیگفت که اصلاً نباید چنین چیزی میان جیب مردم بگذارند و آنچنان چیزی برداشت کنند! بهر سبب این برنامهی کمک خانوار برنامهی بهشدت زشت و ناپختهای بود که چند تأمل دارد!
لا نفرق بین أحد من رسله
بدین کمترین نهایت سپاسگزاریام را اعلام میدارم؛ نسبت به کلیه سروران، عزیزان و دوستانی که با انواع روشهای ارتباطی (حضوری و تلفنی و اینترنتی)، مراتب همدردی خویش را ابراز داشته و بندهی حقیر را از قوت قلب خویش بهرهمند ساختهاند. خدا را شاکرم که در این فراق، از صدقهسر دعای خیر دوستان، شکیبایی مضاعف داشتیم و تابعی محض بر اوامر حضرتش بودیم؛ اما در این میان، گلایهای با بنده ماند. هرچند زمان و ساعت رفتن هیچکس، دست خودش یا بستگانش نیست، اما شرمساری اعلام خبری بد، آنهم در ایام عید، همیشه با من خواهد ماند.
سطری چند دربارهی جریان تیراندازی ...
چندی پیش، ماجرای تیراندازی در یکی از اتوبانهای تهران، اتفاق افتاد. بین آقای محمود کریمی، از مداحان که جنجالی شد. راستش ناراحت شدم از اینکه کسی مثل آقای کریمی که رزمیکار قدرتمندی است، یا همراهان ایشان، دست به سلاح کمری ببرند. بالطبع، موضوع را گذاشتم زیر سبیل و بهاصطلاح خودم را به خواب زدم. بدون تعارف، این عمل را حالا که خوب فکر میکنم بهشدت محکوم میکنم!
اما بعد!
اولین بار است که در زندگیام شنیدم جایی به نام خانهی مداحان وجود دارد! اصلن فکر هم نمیکردم روزی خانهای اینچنین هم تأسیس بشود. بماند. اینها در حمایت از آقای کریمی، به گزارش خبرگزاری مهر، بیانیهای دادهاند. به شرح ذیل:
از کارگزاری تا کارگذاری!
پدرم سالهاست با بیماری قلبی دستوپنجه نرم میکند. در این سالها به این باور رسیدهایم که پدر با دعای دوستان نفس میکشد وگرنه این وضعیت قلب که رگهای اصلی کلن مسدود شدهاند و مویرگی بنا به هر دلیل فعالشده و با یک سکتهی سنگین که در پی آن قلب کمتر از 30 درصد توانش را دارد، از منظر علم پزشکی، علامت سؤال است؛ اما غرض، پس از التماس دعا، یک ماهی است که بیماری سر ناسازگاری گرفته و پدر با تمام غرور، هرازگاهی، اموراتی را به بنده محول میکند چراکه اگر بخواهد زیاد بنشیند یا کمی راه برود، دچار تورم پا میشود. خلاصهی مطلب شدهایم کارپرداز پارهوقت پدر. بهصورت میانگین دو ساعت اول هرروز کاری، پی کارهای او میروم و بعد سراغ کاروبار خودم. امروز بنده خدایی پرسید:
بر مسند وعظ
بشری که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد موجودی زنده محسوب نمیشود.
«شارل دو منتسکیو»
دو تن از دوستان، چندی است مهمان منطقهای خوش آبوهوا شدهاند. این دو دوست را خیلی وقت است میشناسم. سید مهدی موسوی را از دوران دانشجویی و فاطمه اختصاری را هم بیش از یک دهه است که میشناسم.
خدا حافظهی تاریخیی خوبی به این کمترین عنایت فرموده و روزهای گذشته را خوب به خاطر دارم. از روزهای مشهد که دوستان شاعر، مهدی را عنصری نامطلوب آمده از تهران میدانستند که دارد گند میزند به ادبیات و تا پیش از ورود بسیاری از دوستان دیگر به فیسبوک، انکار موسویها و اختصاریها در پیش داشتند، به ناگهانی دوستهای شفیق و رفیقانی صدیق شدند بر این دو و بسیاری دیگر. شکر خدا که همیشه رویهی ثابت در رفاقت را پی گرفتهایم. برای بنده فرقی نمیکند مهدیها و فاطمهها کجا باشند. ایران، خارج، خارج ِ داخل! اینها شاعر هستند و شعر با رنج پیوند خورده است. آنچه مشخص است بالاخره روزی خلاصی خواهند داشت و به حتم شعرهایی خواهند آورد که شاید چند روزی در پستو بماند ولی روزی منتشر خواهد شد؛ اما در این بگیروببندها و موضعگیریهای دوستان، مطالبی جلبتوجه میکند. دوستانی که در محافل خصوصی، افرادی اینچنین را نفی میکنند که «اینها جنگولک بازی درمیآورند»، عدهای را هم «حکومتی» و «شاعران درباری» میدانند، بدون اینکه بدانند چرا؛ چطور رویشان میشود حالا پیراهن بر تن بدرند و شیون و زاری کنند؟
آبروی مؤمن
بنده اهل تماشای تلویزیون، از هیچ نوعش نیستم و این را تقریبن همه میدانند. دیواری دارم که روی آن فیلمهای موردعلاقهام را تماشا میکنم. قضاوتی دربارهی امیرحسین مدرس ندارم. روی توئیترم، لینکی دیدم با این تیتر:
«سوءاستفاده امیرحسین مدرس از برنامههای مذهبی/حجاب سؤالبرانگیز همسر وی/ تصاویر تأسفبار»
حماقت سرمایهداری تا کجا؟
چندی پیش، در صفحات وب میگشتم که به این خبر شگفتانگیز در سایت صدای روسیه به زبان فارسی رسیدم:

نقل به عینه:
شرکت استرالیایی فروش دستمال توالت طلایی به ارزش 1.3 میلیون دلار برای هر رول را آغاز کرد. این وسیله بهداشتی از فلزات گرانبهای 22 عیار ساخته شده است. در توصیف این محصول آمده است که گرانترین رول دستمال توالت در جهان است.
شرکت Toilet Paper Man اطلاعیهای در خصوص آغاز فروش رولهای دستمال توالت از طلای خالص را اعلام کرد. این دستمال توالت سه لایه کاملاً با طلا آغشته شده است.
وحید پیام نور
فعال مدنی، نویسنده، منتقد ، ناشر و فیلمساز
مدیرعامل موسسه فرهنگی اجتماعی دیدبان اصل هشتم
مدیرمسئول انتشارات بافر
مدیرمسئول آموزشگاه آزاد سینمایی آینه رشد
مدیرعامل شرکت بافر بنیان
http://payaamnoor.ir
کلیهی حقوق محفوظ و نقل قول تنها با ذکر منبع پسندیده است.
دستهبندی
-
اندیشه
(۲۷)-
سیاستنامه
(۱۰) -
اندیشه دیگران
(۹) -
پیالهای نور (دینداری)
(۷)
-
-
اجتماع
(۳۷)-
آسیبهای اجتماعی
(۲) -
سازمان مردم نهاد
(۳) -
نقد اجتماعی
(۳۲) -
گرگاننامه
(۲)
-
-
ادبیات
(۸۹)-
سرودهها
(۵۵) -
داستان
(۱۷) -
نقد ادبی
(۸) -
درسهایی برای نوشتن
(۶) -
آثار ادبی دیگران
(۲)
-
-
سینما و تلویزیون
(۱۳)-
نقد و نظر
(۱۰) -
اصول فیلمنامه
(۲)
-
-
روزنوشت
(۳۹)
آخرین مطلب
بیشترین بازدید
بیشترین محبوبیت
بیشترین مشارکت
بایگانی
- شهریور ۱۴۰۱ (۱)
- مرداد ۱۴۰۱ (۶)
- خرداد ۱۴۰۱ (۱)
- تیر ۱۳۹۹ (۱)
- فروردين ۱۳۹۹ (۱)
- مرداد ۱۳۹۵ (۱)
- آذر ۱۳۹۴ (۴)
- آبان ۱۳۹۴ (۳)
- تیر ۱۳۹۴ (۳)
- خرداد ۱۳۹۴ (۳)
- ارديبهشت ۱۳۹۴ (۱۰)
- فروردين ۱۳۹۴ (۱)
- اسفند ۱۳۹۳ (۱)
- بهمن ۱۳۹۳ (۱)
- دی ۱۳۹۳ (۱)
- آبان ۱۳۹۳ (۱)
- مهر ۱۳۹۳ (۲)
- شهریور ۱۳۹۳ (۱)
- تیر ۱۳۹۳ (۵)
- خرداد ۱۳۹۳ (۶)
- ارديبهشت ۱۳۹۳ (۵)
- فروردين ۱۳۹۳ (۳)
- اسفند ۱۳۹۲ (۴)
- بهمن ۱۳۹۲ (۴)
- دی ۱۳۹۲ (۵)
- آذر ۱۳۹۲ (۵)
- آبان ۱۳۹۲ (۶)
- مهر ۱۳۹۲ (۱۰)
- شهریور ۱۳۹۲ (۴)
- مرداد ۱۳۹۲ (۷)
- تیر ۱۳۹۲ (۱)
- خرداد ۱۳۹۲ (۴)
- ارديبهشت ۱۳۹۲ (۷)
- فروردين ۱۳۹۲ (۷)
- اسفند ۱۳۹۱ (۳)
- بهمن ۱۳۹۱ (۴)
- دی ۱۳۹۱ (۵)
- آذر ۱۳۹۱ (۳)
- آبان ۱۳۹۱ (۲)
- دی ۱۳۹۰ (۱)
- آبان ۱۳۹۰ (۱)
- مهر ۱۳۹۰ (۴)
- خرداد ۱۳۸۹ (۱)
- تیر ۱۳۸۸ (۲)
- فروردين ۱۳۸۸ (۱)
- شهریور ۱۳۸۷ (۱)
- مرداد ۱۳۸۷ (۱)
- تیر ۱۳۸۷ (۱)
- فروردين ۱۳۸۷ (۱)
- اسفند ۱۳۸۶ (۱)
- آذر ۱۳۸۶ (۲)
- مهر ۱۳۸۶ (۱)
- خرداد ۱۳۸۶ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۶ (۱)
- فروردين ۱۳۸۶ (۱)
- آبان ۱۳۸۵ (۲)
- مهر ۱۳۸۵ (۱)
- تیر ۱۳۸۵ (۱)
- خرداد ۱۳۸۵ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۵ (۱)
- فروردين ۱۳۸۰ (۱)