پری
دستهاش میلرزد و نگاهش از گوشهی دشت به گوشهی دیگرش میدود. بهتندی تکههای گوشت را با دندان از استخوان میکشد و لابهلای نفسها، جویده و نجویده، فرو میدهد. سرش را پایین میگیرد هرازگاهی که از زیر نگاه میکند؛ پشت صورت استخوانیاش گرگی زوزه میکشد.
: «یواشتر خا، مِپره میان گلوت ها.»
ـ «اوهوم.»
: «نگفتی از کُجه میایی؟»
دستش را پرت میکند پشت سرش، ملچ مولوچ کنان چیزی میگوید که نمیفهمم.
...
وداع روی شعله اجاق
یادت هست جابر؟ صدبار گفتم نکن ننه، تو رو به خاک آقات. تن ِ اون خدابیامرز ُ توی گور نرقصون! گفتی مگه چی کار کردم؟ گفتم جزجگرگرفته، کارنکرده هم مونده؟ گفتی: ها! گفتم زهرمار! صدبار به آقات گفتم: این نطفهی حیضِ، معصیتش پای ِ من. بیا این زنگولهی پا تابوتُ بندازیم. مگه به گوشش رفت؟ الهی که خواب مونده بود. اول همکلاسیهاتُ یخه میکردی، گفتم ننه، نکن! بعد جف پاتو کردی به یه نعل که مردسه واسه بچه سوسلاس!
: پس میخوای چه کاره شی؟
دور و نزدیک
صدای فریادها نزدیکتر میشد. اگر تاریک نبود میشد فهمید چند نفرند و میشد فهمید چه میخواهند. به آرامی پنجره را بستم با خودم گفتم: بازهم اعتراض! اصلن گور بابایشان. تب اینها هم چند روز دیگر میخوابد. مگر ما همینطور نبودیم؟ میخواستیم دنیا صدامان را بشنود اما داوود دوست داشت دیده شود. آنقدر چپ زد که چپ نگاهش کردند و چپهاش کردند توی گوری که دوست داشت در روسیه باشد اما آخر، سر از عراق درآورد. کار خدا را میبینی؟ مینشستیم تا صبح سیگار خاک میکردیم و مملکت را روی ریل میگذاشتیم. یکشب مثل همین حالا که ماه زیرلفظی میخواست و از دور صدای تیر میآمد، دست کرد توی کیف برزنتیاش و گفت: دوتا استکان بیار، بزنیم به زخمهامان!
ـ زخم من که با این چیزها خوب نمیشه. تو بزن.
: میدانی؟ اگر من بزن بودم که یتیم نمیشدم!
ـ باز کجا دلت ُ جاگذاشتی اسکول؟
: توی خیابان کاخ. کنار همان دو قویی که سالهاس میخان بپرن اما ...
ـ مجسمهها رُ میگی؟
: ها
و مجسمه شده بود پشت دود سیگارش.
میگفت: یک روز جای اینها، مجسمهی من را میگذارند.
آدمی برای دیده شدن چه کارها که نمیکند. نمیدانست بهتر است توی سایه بشینی و دنیا را سیر کنی. نشستن زیر چراغ همان است و انگشتنما شدن همان. آنقدر انگشت به سمتش نشانه گرفت که آخر انگشتهایش با دوده آشنا شد.
صداها نزدیکتر شدند و جای داوود را گرفتند. صدای چند جوان سیاهمست بود که توی این تاریکی، تصنیف شب مهتاب را میخوانند
دکتر سه نقطه دار
: چرا لباستو درنیاوردی جانم؟
ـ دد در آو...وردم دیگه!
: سوتینت رو هم باید باز می کردی.
ـ ب برا چی؟
: خب معلومه جانم تا معاینت کنم.
ـ مــمـمگه ببباید ایایایاینم دددر مـمـمیآوووردم؟
: پس من چطوری معاینت کنم؟
ـ هههمممیططططوررری نننممیشه؟
: اگه میشد که نمیگفتم لخت شی. من باید موقع کار راحت باشم.
ـ وولللی آ.آققـای دکــتر، ممن اینططور رر...راح...ح.حت...ت نننیس...ستم. فـفکر مممیکنم شـششما ایاینطوری هـهم ممیتونین مم...منو م.مع...ع.عااینه کن...نن...نین.
رضا
… و حتی به مخبر الدوله گفتم باید فکری به حال روزهای نیامدهتان فرمایید. به معین التجار هم خاطرنشان شدم عوض آنکه حسابوکتاب کسبش را از رمال بخواهد، آقازادهاش را دلالت کند به ریاضیات و علم تجارت بلکه سرش عوض برهنه کردن نسوان و نوامیس رعیت به کار بیافتد و از سرباریاش کم شود. هین که خیرهسری روزگار، سرای مملکت را سراسر سرانیده است به ویرانی. حاج غلامرضا بارچی پیشنهاد جلای وطن میداد. میگفت:
: باید به هندوستان بروی. آنجا مناسب سرهایی چون شماست میرزا. هرکس سر در کار خودش دارد.
و دستی بر جای زخم بین ابروهایش کشید.
ـ آنجا مستعمره است حاجی، در ثانی زوجه در هندوستان به آتش مرگ زوج سوزانده میشود.
: استغفرالله ...
ـ یحتمل اگر ملکالموت رسید و الرحیلمان را نواخت، منزل ما به آتش کشیده شود که اجل مرا امان نداده؟ حق است آیا؟
: چه بگویم والله. گفتم بروی جایی که یک روز نظمهچی و روز دیگر شیخ و روز بعد عوامالناس کلاهت را نزنند. لااقل اگر حرفی زدی، کسی نفهمد چه میگویی.
مشکل در همین نفهمی همزبانها بود. آدم برود جایی که چون زبان بیگانهای دارد فهم نشود؟ خداوند آدمی را از نعمت خرد بهرهمند فرمود تا بیندیشد. غیبگوئی نیست و دلیل مکاشفه اگر وقایع اتفاقیه مملکت را از پیش بگویی. تورق تاریخ، میآموزد حاکمین چگونه تغییر میکنند. بعد که حرف ما شد و شاهزاده را کنار زدند، ما را روانهی دارالمجانین کردند. انصافاً چه خوب جایی است. لااقل منزل به آتش کشیده نمیشود و با زبان آدمیزادی سخن میگوییم. بماند که همسایهها میفهمند!
سؤالهای بیجواب
من که حساب ِ همه چی رو کرده بودم. کجاش اشتباه بود آخه؟ نکنه روزنامه مث همیشه دروغ میگه؟ با اون تیتر مسخرهاش «قربانی از دام گریخت.» ولی از اون طرف نشونیا درستن ...، اما نبضش که نمیزد؟ یعنی چطور شد آخه؟ ... باس برگردم و پیداش کنم و کارِ نیمه رو تموم. اگه بدبیاری پیش نیاد، باس به دکتره بگم، عمل رو بندازه توی بیمارستونی که اینو بستری کردن. همه چی ردیف میشه. فکر خوبیه به شرط اینکه این نگاه سنگینش ُ ازم ورداره... شیطونه میگه برو تو نخش، خودش تنش میخاره. مث همه. مث همهی اونای دیگه. مث همین سگجون ِ آخری؛ اما نه. این هنوز آخری نشده. فک نمیکردم کسی از این روش جون سالم به در ببره. از تصدقات شروع کرده بودم، مثل همیشه، بعد جلب اعتماد، ـ چک! دعوت به محیطزیست، ـ چک! من دوستدار طبیعتم، ارواح عمه جونم، ـ چک! داستان شعور کیهانی و انرژی کهکشانها، دعوت به مدیتیشن، خودم کمکت میکنم! همه چی چک! اومد هیپنوتیزم شد. خواب مغناطیسی کامل. یه سوزن کوچولو، تخلیه ی خون از بدن به سنگ توالت. حمل جنازه قاتى ضایعات همیشگی، تخلیهی کامل خون توی توالت وقتی طرف توی هیپنوتیزمه. تنها رد یک سوزن جا می مونه که میتونه جای هر چیزی باشه. جسدش رو هم مث همیشه خیلی شیک قاتى لاشهی گوسفندا گذاشتم. ساعت هم مث همیشه سه صبح بود که جنازهاش روی صندلی پارک نشست؛ یعنی چی شد؟ چطور زنده موند؟ من که همهی راهها رو درست رفتم؛ یعنی چی آخه؟ ...
وحید پیام نور
فعال مدنی، نویسنده، منتقد ، ناشر و فیلمساز
مدیرعامل موسسه فرهنگی اجتماعی دیدبان اصل هشتم
مدیرمسئول انتشارات بافر
مدیرمسئول آموزشگاه آزاد سینمایی آینه رشد
مدیرعامل شرکت بافر بنیان
http://payaamnoor.ir
کلیهی حقوق محفوظ و نقل قول تنها با ذکر منبع پسندیده است.
دستهبندی
-
اندیشه
(۲۷)-
سیاستنامه
(۱۰) -
اندیشه دیگران
(۹) -
پیالهای نور (دینداری)
(۷)
-
-
اجتماع
(۳۷)-
آسیبهای اجتماعی
(۲) -
سازمان مردم نهاد
(۳) -
نقد اجتماعی
(۳۲) -
گرگاننامه
(۲)
-
-
ادبیات
(۸۹)-
سرودهها
(۵۵) -
داستان
(۱۷) -
نقد ادبی
(۸) -
درسهایی برای نوشتن
(۶) -
آثار ادبی دیگران
(۲)
-
-
سینما و تلویزیون
(۱۳)-
نقد و نظر
(۱۰) -
اصول فیلمنامه
(۲)
-
-
روزنوشت
(۳۹)
آخرین مطلب
بیشترین بازدید
بیشترین محبوبیت
بیشترین مشارکت
بایگانی
- شهریور ۱۴۰۱ (۱)
- مرداد ۱۴۰۱ (۶)
- خرداد ۱۴۰۱ (۱)
- تیر ۱۳۹۹ (۱)
- فروردين ۱۳۹۹ (۱)
- مرداد ۱۳۹۵ (۱)
- آذر ۱۳۹۴ (۴)
- آبان ۱۳۹۴ (۳)
- تیر ۱۳۹۴ (۳)
- خرداد ۱۳۹۴ (۳)
- ارديبهشت ۱۳۹۴ (۱۰)
- فروردين ۱۳۹۴ (۱)
- اسفند ۱۳۹۳ (۱)
- بهمن ۱۳۹۳ (۱)
- دی ۱۳۹۳ (۱)
- آبان ۱۳۹۳ (۱)
- مهر ۱۳۹۳ (۲)
- شهریور ۱۳۹۳ (۱)
- تیر ۱۳۹۳ (۵)
- خرداد ۱۳۹۳ (۶)
- ارديبهشت ۱۳۹۳ (۵)
- فروردين ۱۳۹۳ (۳)
- اسفند ۱۳۹۲ (۴)
- بهمن ۱۳۹۲ (۴)
- دی ۱۳۹۲ (۵)
- آذر ۱۳۹۲ (۵)
- آبان ۱۳۹۲ (۶)
- مهر ۱۳۹۲ (۱۰)
- شهریور ۱۳۹۲ (۴)
- مرداد ۱۳۹۲ (۷)
- تیر ۱۳۹۲ (۱)
- خرداد ۱۳۹۲ (۴)
- ارديبهشت ۱۳۹۲ (۷)
- فروردين ۱۳۹۲ (۷)
- اسفند ۱۳۹۱ (۳)
- بهمن ۱۳۹۱ (۴)
- دی ۱۳۹۱ (۵)
- آذر ۱۳۹۱ (۳)
- آبان ۱۳۹۱ (۲)
- دی ۱۳۹۰ (۱)
- آبان ۱۳۹۰ (۱)
- مهر ۱۳۹۰ (۴)
- خرداد ۱۳۸۹ (۱)
- تیر ۱۳۸۸ (۲)
- فروردين ۱۳۸۸ (۱)
- شهریور ۱۳۸۷ (۱)
- مرداد ۱۳۸۷ (۱)
- تیر ۱۳۸۷ (۱)
- فروردين ۱۳۸۷ (۱)
- اسفند ۱۳۸۶ (۱)
- آذر ۱۳۸۶ (۲)
- مهر ۱۳۸۶ (۱)
- خرداد ۱۳۸۶ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۶ (۱)
- فروردين ۱۳۸۶ (۱)
- آبان ۱۳۸۵ (۲)
- مهر ۱۳۸۵ (۱)
- تیر ۱۳۸۵ (۱)
- خرداد ۱۳۸۵ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۵ (۱)
- فروردين ۱۳۸۰ (۱)