دور
یادش نمیآمد چقدر راه رفته تا به اینجا رسیده است. دوروبرش را با دقت نگاه کرد. هیچچیز به نظرش غیرعادی نبود و نظرش را جلب نمیکرد. آن دوروبر، کسی نبود و او، آنقدر از خانهاش دور شده بود که در خواب هم نتواند برگردد؛ آنقدر هم از شهرش دور شده بود که هیچ ساختمانی را نبیند؛ آنقدر از خودش دور شده بود که ... با خیال راحت زیر گریه زد.
پری
دستهاش میلرزد و نگاهش از گوشهی دشت به گوشهی دیگرش میدود. بهتندی تکههای گوشت را با دندان از استخوان میکشد و لابهلای نفسها، جویده و نجویده، فرو میدهد. سرش را پایین میگیرد هرازگاهی که از زیر نگاه میکند؛ پشت صورت استخوانیاش گرگی زوزه میکشد.
: «یواشتر خا، مِپره میان گلوت ها.»
ـ «اوهوم.»
: «نگفتی از کُجه میایی؟»
دستش را پرت میکند پشت سرش، ملچ مولوچ کنان چیزی میگوید که نمیفهمم.
...
وداع روی شعله اجاق
یادت هست جابر؟ صدبار گفتم نکن ننه، تو رو به خاک آقات. تن ِ اون خدابیامرز ُ توی گور نرقصون! گفتی مگه چی کار کردم؟ گفتم جزجگرگرفته، کارنکرده هم مونده؟ گفتی: ها! گفتم زهرمار! صدبار به آقات گفتم: این نطفهی حیضِ، معصیتش پای ِ من. بیا این زنگولهی پا تابوتُ بندازیم. مگه به گوشش رفت؟ الهی که خواب مونده بود. اول همکلاسیهاتُ یخه میکردی، گفتم ننه، نکن! بعد جف پاتو کردی به یه نعل که مردسه واسه بچه سوسلاس!
: پس میخوای چه کاره شی؟
دور و نزدیک
صدای فریادها نزدیکتر میشد. اگر تاریک نبود میشد فهمید چند نفرند و میشد فهمید چه میخواهند. به آرامی پنجره را بستم با خودم گفتم: بازهم اعتراض! اصلن گور بابایشان. تب اینها هم چند روز دیگر میخوابد. مگر ما همینطور نبودیم؟ میخواستیم دنیا صدامان را بشنود اما داوود دوست داشت دیده شود. آنقدر چپ زد که چپ نگاهش کردند و چپهاش کردند توی گوری که دوست داشت در روسیه باشد اما آخر، سر از عراق درآورد. کار خدا را میبینی؟ مینشستیم تا صبح سیگار خاک میکردیم و مملکت را روی ریل میگذاشتیم. یکشب مثل همین حالا که ماه زیرلفظی میخواست و از دور صدای تیر میآمد، دست کرد توی کیف برزنتیاش و گفت: دوتا استکان بیار، بزنیم به زخمهامان!
ـ زخم من که با این چیزها خوب نمیشه. تو بزن.
: میدانی؟ اگر من بزن بودم که یتیم نمیشدم!
ـ باز کجا دلت ُ جاگذاشتی اسکول؟
: توی خیابان کاخ. کنار همان دو قویی که سالهاس میخان بپرن اما ...
ـ مجسمهها رُ میگی؟
: ها
و مجسمه شده بود پشت دود سیگارش.
میگفت: یک روز جای اینها، مجسمهی من را میگذارند.
آدمی برای دیده شدن چه کارها که نمیکند. نمیدانست بهتر است توی سایه بشینی و دنیا را سیر کنی. نشستن زیر چراغ همان است و انگشتنما شدن همان. آنقدر انگشت به سمتش نشانه گرفت که آخر انگشتهایش با دوده آشنا شد.
صداها نزدیکتر شدند و جای داوود را گرفتند. صدای چند جوان سیاهمست بود که توی این تاریکی، تصنیف شب مهتاب را میخوانند
اعترافات
با دستی که هنوز درد میکند، درب دستشویی را باز میکنم. این هم شد کار که دست ما را بند کرده؟ معلوم است این هم آنقدر به روزگارم خندیده که از گوشهی چشم نداشتهاش چکه میکند، شیرِ آب مسخره!
در آینه خودم را مرور میکنم. تصویر مردی است که زمان، گوشهی شقیقههایش را گرد پاشیده و ریشهایش به علت تعریق، به هم چسبیده!
باید برای بازخرید، کاری کنم. «چقدر خواب یک مسافرت خارجه، بدون اجازه و تشریفات اداری ببینم؟ مگر به همین راحتی میشه کنار کشید؟ اگه این حرفا رو بزنم؛ خودمم سر از صندلی درمیآرم!»
چشم چپم هنوز میپرد و این، هیچ ربطی با صورتی که نباید بتراشم ندارد؛ همینطور به دیگر نبایدهایم! سخت است بخواهی هرروز با کسانی حرف بزنی که میدانی حرفشان، مثل مابقی است. سخت است دستانت را مجبور کنی صورتی را سرخ کند. وقتی قبول داری بیراه هم نمیگوید. سخت است بدانی مادری در دورترینِ شهرها، روبهقبله نشسته و به تخت سینهاش میکوبد و تو را نفرین؛ که نمیگذاری بچهاش را ببیند...! «ولی مگه دست منه مادر جان؟ فدای اشکهات، آخه، تو مگه چه فرقی با مادرم داری؟ تقصیر من نیس بخدا، این شغلمِ. زن و بچهی منم نون میخوان! منم دین و ایمون دارم. منم دوس دارم مملکت پیشرفت کنه، بره جلو ... ولی همین دستهگلت، دستهگل به آبداده؛ مگه من بهش گفتم بشینه این اراجیفُ بنویسه؟ اصن گیرم حرفش درست، راست، مگه باس هر حرف راسی زده شه؟ به هر قیمت؟» باید دستهایم را بشورم؛ وضو بگیرم؛ مگر خدا، سنگینیای که دارد سینهام را تراش میدهد، کم کند.
دکتر سه نقطه دار
: چرا لباستو درنیاوردی جانم؟
ـ دد در آو...وردم دیگه!
: سوتینت رو هم باید باز می کردی.
ـ ب برا چی؟
: خب معلومه جانم تا معاینت کنم.
ـ مــمـمگه ببباید ایایایاینم دددر مـمـمیآوووردم؟
: پس من چطوری معاینت کنم؟
ـ هههمممیططططوررری نننممیشه؟
: اگه میشد که نمیگفتم لخت شی. من باید موقع کار راحت باشم.
ـ وولللی آ.آققـای دکــتر، ممن اینططور رر...راح...ح.حت...ت نننیس...ستم. فـفکر مممیکنم شـششما ایاینطوری هـهم ممیتونین مم...منو م.مع...ع.عااینه کن...نن...نین.
رضا
… و حتی به مخبر الدوله گفتم باید فکری به حال روزهای نیامدهتان فرمایید. به معین التجار هم خاطرنشان شدم عوض آنکه حسابوکتاب کسبش را از رمال بخواهد، آقازادهاش را دلالت کند به ریاضیات و علم تجارت بلکه سرش عوض برهنه کردن نسوان و نوامیس رعیت به کار بیافتد و از سرباریاش کم شود. هین که خیرهسری روزگار، سرای مملکت را سراسر سرانیده است به ویرانی. حاج غلامرضا بارچی پیشنهاد جلای وطن میداد. میگفت:
: باید به هندوستان بروی. آنجا مناسب سرهایی چون شماست میرزا. هرکس سر در کار خودش دارد.
و دستی بر جای زخم بین ابروهایش کشید.
ـ آنجا مستعمره است حاجی، در ثانی زوجه در هندوستان به آتش مرگ زوج سوزانده میشود.
: استغفرالله ...
ـ یحتمل اگر ملکالموت رسید و الرحیلمان را نواخت، منزل ما به آتش کشیده شود که اجل مرا امان نداده؟ حق است آیا؟
: چه بگویم والله. گفتم بروی جایی که یک روز نظمهچی و روز دیگر شیخ و روز بعد عوامالناس کلاهت را نزنند. لااقل اگر حرفی زدی، کسی نفهمد چه میگویی.
مشکل در همین نفهمی همزبانها بود. آدم برود جایی که چون زبان بیگانهای دارد فهم نشود؟ خداوند آدمی را از نعمت خرد بهرهمند فرمود تا بیندیشد. غیبگوئی نیست و دلیل مکاشفه اگر وقایع اتفاقیه مملکت را از پیش بگویی. تورق تاریخ، میآموزد حاکمین چگونه تغییر میکنند. بعد که حرف ما شد و شاهزاده را کنار زدند، ما را روانهی دارالمجانین کردند. انصافاً چه خوب جایی است. لااقل منزل به آتش کشیده نمیشود و با زبان آدمیزادی سخن میگوییم. بماند که همسایهها میفهمند!
اعتراف یک همکار
وحید پیام نور داستان نظرات 0
شنبه 5 اردیبهشت 1394
04:56 ب.ظ
: «صدبار گفتم؛ بازم چشم، توی فیسبوک آشنا شدیم، چند بار رفتیم پارتی، چند بار اومد خونهی ما. گفت سرویس مدرسهاش دهنش ُ سرویس کرده و راه بازه. بعد یه مدت گفت نمیخواد با ما باشه؛ ما جاسویچی نیسیم آقا، گفتیم: خوش. بعد یه سال دوباره اومد سراغمون که رامین، بیا در حقم مردونگی کن. مامانم، روی مخم اسکی میره با کاراش. به دادم برس هرچقدرم پول بخوای بهت میدم. خداییش دلم سوخت میگفت باباش اصن حواسش بهشون نی، صبح میره شب میاد با خودش نمیگه زنه چه میکنه چه نمیکنه. خودش گفت نمیدونم آره اگه من بخوام دوستپسرمو بیارم خونه کلی فحش میخورمو موبایلم ضبط میشه اونوخ خودش هرروز با یکیه. به همین پویا و یاسر گفتم بریم، یه پولی کاسب بشیم. ماسک زدیم ریختیم توی خونه. لای درُخودش بازگذاشته بود. مادرشُ بستیم بردیم تو اتاق زدیم. داداش کوچیکش رو توی اون اتاق. بعد گفت نقشه عوض. اگه بکشیمشون، 700 میلیون میده.»
ـ «دروغ میگه آقای قاضی، اینا ریختن پدر مادرمو کشتن، خودمو زخمی کردن...»
قاضی دکمهی پیراهناش را باز کرد و گفت: هر وقت نوبت شما شد حرف بزن. بگو پسر و خمیازه اش را پشت دستاش پنهان کرد.
: «داداشش رو مجبور کردیم زنگ بزنه باباش. مادرشو با طناب پرده خفه کردم. قرارشد پدرش که اومد پویا امونش نده. چاقوپیچش کنه. گفت واسه اینکه کسی شک نکنه یه چاقو هم به دس من بزنید. ما هم زدیم و زدیم به چاک. یه هفته نشده، کلانا ریختن سرمون. الانم خدمت شماییم. مگه خودش اسم مارو نداد؟ حالا میخواد سهپایه زیرپامونو بکشه.»
از منِ تو به توی من
فکر نکنم کسی جز من از اینکه یکی به شکماش لگد بزند، خوشحال شه! میدونی؟ با خودم میگم: داره یادمیگییره به دنیا پشتِ پا بزنه. میدونی؟ اینو هیچوقت فراموش نکن، همهی سختیهایی که میکشم؛ واسه خاطر ِ توئه. میدونی چقدر سخت میتونه باشه که هر روز، از صبح تا غروب، یه دستت به کمرت باشه و یه دستت به کار؟ مثلن همین دیروز، کلی خرت و پرت رو از کف اتاق جمع کردم، گذاشتم توی کشوها، صدبار هم گفتمابابا، یکی بیاد ریل این کشوها رو درست کنه...، اما کیه بشنوه؟ هنوز ظرفای صبحونه رو نشستم، کلی ساز رو هم تلمبار شده. میدونی که؟ جاز از همین دیگ و قابلامهها پا گرفته. حالا بعدن برات تعریف میکنم چجوری! راستی، میدونی چن وقته نتونستم بشینم پا پیانو؟ دقیقن سه ماه و ده روز و چهار ساعته! درست از اولین لگدی که زدی! انگار نه انگار نباس کار کنم! اما کو یاور؟ میدونی، برات کلی برنامه دارم. نمیخوام مث بعقیه شی. بینظم، سربه هوا، نیگا اینجا رو، نیگا...! میبینی؟ صدبار گفتمش از این زهرهماریها نکش، مگه به گوشش میره؟ میگه همه میکشن! یکی عرق، یکی مواد، یکی خجالت، یکی غصه، یکی ... نه این یکیها رو تو ندونی بهتره... والا به قرآن، آدم چشاش شیشتا میشه، مردم چطور نون درمیارن؟! گفتم شیش! یعنی اگه طرف من نباشی و بری طرفِ اون، دیگه نه من نه تو! نیگا آسمون آبیه! نیگا ... خُب من تا همینطور آروم آروم میرم ماشین لباسشوییُ روشن میکنم، تو ام همینطور آروم باش و دیگه لگد نزن! آفرین.
سؤالهای بیجواب
من که حساب ِ همه چی رو کرده بودم. کجاش اشتباه بود آخه؟ نکنه روزنامه مث همیشه دروغ میگه؟ با اون تیتر مسخرهاش «قربانی از دام گریخت.» ولی از اون طرف نشونیا درستن ...، اما نبضش که نمیزد؟ یعنی چطور شد آخه؟ ... باس برگردم و پیداش کنم و کارِ نیمه رو تموم. اگه بدبیاری پیش نیاد، باس به دکتره بگم، عمل رو بندازه توی بیمارستونی که اینو بستری کردن. همه چی ردیف میشه. فکر خوبیه به شرط اینکه این نگاه سنگینش ُ ازم ورداره... شیطونه میگه برو تو نخش، خودش تنش میخاره. مث همه. مث همهی اونای دیگه. مث همین سگجون ِ آخری؛ اما نه. این هنوز آخری نشده. فک نمیکردم کسی از این روش جون سالم به در ببره. از تصدقات شروع کرده بودم، مثل همیشه، بعد جلب اعتماد، ـ چک! دعوت به محیطزیست، ـ چک! من دوستدار طبیعتم، ارواح عمه جونم، ـ چک! داستان شعور کیهانی و انرژی کهکشانها، دعوت به مدیتیشن، خودم کمکت میکنم! همه چی چک! اومد هیپنوتیزم شد. خواب مغناطیسی کامل. یه سوزن کوچولو، تخلیه ی خون از بدن به سنگ توالت. حمل جنازه قاتى ضایعات همیشگی، تخلیهی کامل خون توی توالت وقتی طرف توی هیپنوتیزمه. تنها رد یک سوزن جا می مونه که میتونه جای هر چیزی باشه. جسدش رو هم مث همیشه خیلی شیک قاتى لاشهی گوسفندا گذاشتم. ساعت هم مث همیشه سه صبح بود که جنازهاش روی صندلی پارک نشست؛ یعنی چی شد؟ چطور زنده موند؟ من که همهی راهها رو درست رفتم؛ یعنی چی آخه؟ ...
دست رو دست
جون ِ داداش یه شامی، ناهاری بیا در خدمت باشیم. بعدش هم یه مجلس میچینم باهم دوتایی یه حالی ببریم ... نه جون ِ داداش ... این چه حرفیه؟ نزن از این حرفا شاکی می شم آ! ... نه این چه حرفیه؟ ... به مولا سر اون جریان جا خال نداشتم، ... خاطرجمع ... چاکرتیم ... سالاری ... یا علی!
تلفن همراهش را گذاشت توی جیبش و دستم را که در طول تماس در دستش گرفته بود؛ فشار داد.
ب َ، چاکر داش ِ گلم؛ خوبی؟
با دستپاچگی گفتم: س َس سلام. ...
بخشی از اپیزود دوم (ازمابهتران) از رمان «قرارمان این نبود
ملا محسن گفت: هان! چه میخواهی؟ شیخ حسن گفته بود که عذر. از که؟ از نمیدانم از این ازمابهتران، ملا ما سر در علوم دینی و عقلی داشتیم، با این معانی بیگانهایم، قبول عذر دار. کدام عذر؟ از کدام گناه؟ اهل ظاهر عذر به گناه دارند و اهل باطن من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب، به زبان رانند. تو از کدام تباری؟ ملا محسن چیزی نداشت که بگوید، سرپائین انداخته بود و در دلش از خدا میخواست زمین دهان باز کند و بهیکبار ناپدیدش. ملا محسن گفت: فکرت را زمین بگذار و از زمین بردار فکرت را؛ خود دریاب تا خود نیابی، از خود گذر تا خودبینی! خود بخواه تا خود نخواهی، مؤمن، مگر دربار حقتعالی تهی از مالک است که عذر خواه مخلوق شدهای؟ تو را چه میشود؟
راستش این آخرین سطری است که نوشتم و بعدازاین انگار این رمان متوقف شد. بااینکه میدانم چه چیزهایی قرار است اتفاق بیافتد و بااینکه اپیزود سوم را پیشازاین اپیزود نوشته بودم ولی نمیدانم، در این جمله گیرکردهام که ملا محسن میگوید. واقعن آیا دربار باریتعالی تهیی از مالک است مگر که عذرخواه مخلوق هستیم؟ ما را چه میشود؟
بخشی از یکی از داستانهایم ...
... حتی دختری را میشناسم ـ البته اگر به مسائل غیراخلاقی متهمم نمیکنید، میشناسمش؛ در حد سلام و احوالپرسی، نه آنقدر که ارزش داشته باشد شرححالش ضد حال شود وگرنه اصلن نمیشناسمش و اگر بمیرم نمیگویم که به خاطر یک شاخه گل که از پارک چیده بودم چقدر گریه و زاری کرد. حتم دارم اگر همان شاخه را از گلفروشی خریده بودم، اینقدر ناراحت نمیشد و آلان میتوانستم بیشتر در موردش بنویسم؛ اما همین بهتر، چراکه به قول بچهها، به درد من نمیخورد وگرنه آشناییمان از سلام و علیک بیشتر میشد، شاید آنقدر بالا میرفت که به خاطر غیرت، حاضر نشوم در موردش حرفی بزنم اما لیاقت نداشت. زیاده از حد رمانتیک بود. از همینهایی بود که برای کرمزدگی یک درخت اعتصاب غذا میکنند و انگارنهانگار که درخت برای ادامه حیات به گرسنگی آنها نیازی ندارد...
بخشی از داستان کوتاه آن زمانها کسی رمانتیک نبود.
بخشی از اپیزود دوم «قرارمان این نبود ...»
«قرارمان این نبود» را خیلی وقت است ادامه ندادهام. اپیزود اول (از ما ...) دقیقاً در یازدهم بهمنماه 1386 تمام شد. اپیزود دوم (ازمابهتران ...) را که شروع کردم، چون نیاز به مطالعات تاریخی داشت، نیمه رها کردم. چندی است فکری مدام مثل خوره به جانم افتاده که چرا باید مشتی اراجیف که بعضی ضعفای اهلقلم مینویسند، در تیراژ بالا به چاپهای چندرقمی برسد و در عوض، تلاشهای سروران ادبیات پارسی، تنها توسط مخاطبین الیت و بعضاً خاص دنبال شود. سهم نویسندهی دانا از اقتصاد مطالعه چیست؟ بعد به دادگاهی خویش نشستم: حاصل اینهمه رنج چیست؟ اینهمه نوشتی، اینهمه مجموعه آماده برای چاپ داری و هی دستدست میکنی که دستی از کدام غیب بیاید؟ ها، اصلن هم هیچ دردی از جامعه و مخاطب دوا نمیکند این کلمات سستی که از سرانگشتهای تو میچکد، ولی ببین: باید بیدار شوی، باید مشتهایت را بازکنی و دست از شعار و ایدئالگرایی بکشی و کمی هم پراگماتیک به قضیه نگاه کنی. این روزها همه شاعرند! همه نویسندهاند و همه هنرمند هستند، چون کتاب چاپ کردهاند، یا میخواهند کتاب چاپ کنند. میدانم، سانسور میشوی، مجوز نخواهی گرفت و ... همه را میدانم. حالا به فرض رفتی و در خارج دوستی قبول زحمت کرد و منتشر کرد، بعدش چه؟ تا کی برای دل ِ خودت بنویسی؟ تا کی بشینی و بگویی که مملکت چنین است و چنان است؟ به عمل کار برآید نه به حرف! پاشو و اصلن برای همین مخاطبینی که تو میگویی عام هستند بنویس، مخاطب خاص و الیت میخواهی چه کار؟ بهر سبب، آمدم و خواستم تا رمانی کوچه خیابانی بنویسم در حدود 250 صفحه.
نماز باران
برای کسی مهم نبود مردی در انتظار باران، 55 سال، هرروز، با چتر از منزلش خارج میشد؛ وگرنه اینهمه حاجی و زائرِ خانهی خدا، نمازی، چه میدانم، نیازی! انگار آسمان به خاطر چترش اینهمه سال قهر کرده. حتی این چند پره ابرِ سیاه که بعضی وقتها از آسمان شهر میگذرند؛ فقط آفریدهشدهاند تا سیاهروزیمان را به یادمان بیندازند؛ همهچیز را فراموش نکنیم و مبادا، رخت عزا درآوریم. راستی چند سال است ریشهایمان را اصلاح نکردهایم؟ بینِ خودمان بماند، پشتِ این کوهها همیشه باران میبارد. انگار جیرهی ما هم همانجا قسمت میشود. عدالتت را شکر کریم! زمینها که لبشان کربلا را سیراب میکند، حتی اگر آبی باشد بعید است بعد از اینهمه سال یادشان مانده باشد سبزه را چگونه میرویاندند. قدرت خدا را زمین هم از نامحرم رو میگیرد! یکی نبود بگوید پدرسوخته، سیب و گندمت چه بود؟ نکند ویارِ زنت بوده؟ خوب است قابیل زائیده وگرنه چه افادههای دیگری میداشت؟! تو هم خر شدی و خوردی و قصهی اردنگیات را در تمام کتابها نوشتند...
میمینیسم
دستمالهای کاغذی را از کف اتاق جمع میکنم، در دستم مچاله میشوند و روبروی آیینه، کبودی کتفم را پشتِ دکمههای پیرهنم مخفی میکنم. آقای مخاطب که با ولعِ تمام، این سطرها را با چشمهایت دنبال میکنی و میخواهی از پشتِ این سطرها، پیرهنم را پاره کنی، صدای نفسهایت عذابم میدهد. میخواهم باکمال تأسف به اطلاعتان برسانم، من زنم و بهشدت به اخلاق پایبند ...
آن زمانها، کسی رمانتیک نبود
1
اتاق سرد بود و همچنان بوی مرده میداد. بوی مردی که روی همان تختخواب غر- غرو، آرام – آرام فراموش شد. از او تنها سنگی بر جای ماند که اولین سنگی بود که برای احداث مردهشور خانه جدید با ضربههای سنگین کلنگ یکی از کارگران، همان کارگری که در اتاقی سرد خواهد مرد، شکست. انگار توافقی جهانی است اینکه قابیل با سنگ از راه برسد و هابیل فراموش کرده باشد سلاحی بردارد، بسوزد پدر عاشقی و مظلومانه کلاغی سر تکان دهد، وحشت کند و از همه مهمتر، افتخار معاونت در قتل را عهدهدار شود ... مهم نیست.
برمیگردیم به اتاقی که سرد بود. این اتاق در گوشه حیاط خانهای قدیمی قرار داشت. در محلهای که مردمش اعتقاد داشتند آن خانه جن دارد و از حسب تصادف مردم آن محله در نظر دیگر همشهریان، یک جوری بودند – انگار جن داشتند – و این بماند که مردم شهر مجاور آنها را یک جوری میدیدند و پایتختنشینها که فکر میکنند؛ همه شهرستانیها، یک جوری هستند؛ جوری که با هیچچیز جور نمیشود! باید سرشان کلاه گذاشت و گفت: - «مبارک است آقا! چقدر بهتان میآید!» یا سر تکان داد و متفکرانه نگاهی داشت که «با این کلاه چقدر شبیه فلان بازیگر شدهاید!»، «اّه! واقعاً نمیشناسیدش؟ اشکال ندارد!»
وحید پیام نور
فعال مدنی، نویسنده، منتقد ، ناشر و فیلمساز
مدیرعامل موسسه فرهنگی اجتماعی دیدبان اصل هشتم
مدیرمسئول انتشارات بافر
مدیرمسئول آموزشگاه آزاد سینمایی آینه رشد
مدیرعامل شرکت بافر بنیان
http://payaamnoor.ir
کلیهی حقوق محفوظ و نقل قول تنها با ذکر منبع پسندیده است.
دستهبندی
-
اندیشه
(۲۷)-
سیاستنامه
(۱۰) -
اندیشه دیگران
(۹) -
پیالهای نور (دینداری)
(۷)
-
-
اجتماع
(۳۷)-
آسیبهای اجتماعی
(۲) -
سازمان مردم نهاد
(۳) -
نقد اجتماعی
(۳۲) -
گرگاننامه
(۲)
-
-
ادبیات
(۸۹)-
سرودهها
(۵۵) -
داستان
(۱۷) -
نقد ادبی
(۸) -
درسهایی برای نوشتن
(۶) -
آثار ادبی دیگران
(۲)
-
-
سینما و تلویزیون
(۱۳)-
نقد و نظر
(۱۰) -
اصول فیلمنامه
(۲)
-
-
روزنوشت
(۳۹)
آخرین مطلب
بیشترین بازدید
بیشترین محبوبیت
بیشترین مشارکت
بایگانی
- شهریور ۱۴۰۱ (۱)
- مرداد ۱۴۰۱ (۶)
- خرداد ۱۴۰۱ (۱)
- تیر ۱۳۹۹ (۱)
- فروردين ۱۳۹۹ (۱)
- مرداد ۱۳۹۵ (۱)
- آذر ۱۳۹۴ (۴)
- آبان ۱۳۹۴ (۳)
- تیر ۱۳۹۴ (۳)
- خرداد ۱۳۹۴ (۳)
- ارديبهشت ۱۳۹۴ (۱۰)
- فروردين ۱۳۹۴ (۱)
- اسفند ۱۳۹۳ (۱)
- بهمن ۱۳۹۳ (۱)
- دی ۱۳۹۳ (۱)
- آبان ۱۳۹۳ (۱)
- مهر ۱۳۹۳ (۲)
- شهریور ۱۳۹۳ (۱)
- تیر ۱۳۹۳ (۵)
- خرداد ۱۳۹۳ (۶)
- ارديبهشت ۱۳۹۳ (۵)
- فروردين ۱۳۹۳ (۳)
- اسفند ۱۳۹۲ (۴)
- بهمن ۱۳۹۲ (۴)
- دی ۱۳۹۲ (۵)
- آذر ۱۳۹۲ (۵)
- آبان ۱۳۹۲ (۶)
- مهر ۱۳۹۲ (۱۰)
- شهریور ۱۳۹۲ (۴)
- مرداد ۱۳۹۲ (۷)
- تیر ۱۳۹۲ (۱)
- خرداد ۱۳۹۲ (۴)
- ارديبهشت ۱۳۹۲ (۷)
- فروردين ۱۳۹۲ (۷)
- اسفند ۱۳۹۱ (۳)
- بهمن ۱۳۹۱ (۴)
- دی ۱۳۹۱ (۵)
- آذر ۱۳۹۱ (۳)
- آبان ۱۳۹۱ (۲)
- دی ۱۳۹۰ (۱)
- آبان ۱۳۹۰ (۱)
- مهر ۱۳۹۰ (۴)
- خرداد ۱۳۸۹ (۱)
- تیر ۱۳۸۸ (۲)
- فروردين ۱۳۸۸ (۱)
- شهریور ۱۳۸۷ (۱)
- مرداد ۱۳۸۷ (۱)
- تیر ۱۳۸۷ (۱)
- فروردين ۱۳۸۷ (۱)
- اسفند ۱۳۸۶ (۱)
- آذر ۱۳۸۶ (۲)
- مهر ۱۳۸۶ (۱)
- خرداد ۱۳۸۶ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۶ (۱)
- فروردين ۱۳۸۶ (۱)
- آبان ۱۳۸۵ (۲)
- مهر ۱۳۸۵ (۱)
- تیر ۱۳۸۵ (۱)
- خرداد ۱۳۸۵ (۲)
- ارديبهشت ۱۳۸۵ (۱)
- فروردين ۱۳۸۰ (۱)